آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

... پرنسس ما

دومین نوروز سه نفره ی ما . . .

امسال خونه ی  پر مهر ما حال و هوای عیدانه ی کاملا متفاوتی داره، با قدم های کوچیک و دست های مهربون و خنده  های دلنشین فرشته ی زمینی مون برای سال جدید و تجربه ی لحظه های قشنگ تر آماده میشیم و تو هر ثانیه لطف خدا رو با دل و جون شکرگزار هستیم. . . امسال لحظه ی سال تحویل ساعت 2:15:11 بود و شما  لالا بودی نازنین دخترم امیدوارم سالیان سال لحظه ی تحویل سال برای تو همراه با سایه لطف خدا و سلامتی و سعادت و سرور و سربلندی و سراسر عشق و سرشار از نشاط سپری بشه ...
5 ارديبهشت 1394

ماه هجدهم آترین به روایت تصویر . . .

دااااااااااااااااااااااااااااااااااالــــــــــــــــــــــــی دالـــــــــــــــــی فرشته ی یکسال و نیمه من!!   540 روز یعنی تقریبا 12960 ساعت از اولین دیدارمون میگذره . میخوام بدونی سعی کردم به بهترین شکل برای تو سپری بشه. نه فقط بخاطر تو، بخاطر خاطره ی کوچولو و معصموم درون خودم. سعی کردم برای اون هم مادر باشم و ناراحتی های قبلش رو براش کمرنگ کنم.  . . . این روزا دلیل برای خوشحالی من کم نیست!! دنیای اطرافت رو از زبون خودت برام تعریف میکنی، با کلمات معنا داری که میگی و اشاره های شیرین خودت خواسته هات رو نه تنها از من بلکه از همه طلب میکنی و هر روز به دنبال یه کشف تازه و توصیف اونی. همه ی این ها یعنی من موفقم!!! بله ت...
24 اسفند 1393

ماه هفدهم آترین به روایت تصویر . . .

       پارک گردی شبانه . . .   ووروووووجکانه با میز کامپیوتر . . .     فضولچه و مقنعه ی نماز مادری . . .              دومین دوچرخه ی تجربه شده . . .      شب زنده داریه دلبرانه  . . . ...
24 اسفند 1393

خدا. . .

گر نگه دار من آن است که من می دانم       شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد برادران یوسف وقتی میخواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخندی زد! یهودا پرسید : چرا خندیدی؟؟ این جا جای خنده نیست؟!! یوسف گفت : روزی در این فکر بودم که چگونه کسی می تواند به من اظهار دشمنی کند با وجود چنین برادران نیرومندی !!! اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که غیر از خدا تکیه گاهی نیست. چاه نشینی امروز من تاوان تکیه دادن به خلق خداست . . . ...
26 بهمن 1393

یخی که عاشق خورشید شد . . .

زمستان تمام شده و بهار آمده بود. گل‌ها و گیاهان، یکی یکی سرشان را از خاک بیرون می‌آوردند. تکه‌ی یخ کنار سنگ بزرگ نشسته ‌بود. تمام زمستان سرش را به سینه‌ی سنگ گذاشته بود؛ جای خوبی برای خوابیدن بود. باد سردی که از کوه می‌وزید، تن یخ را سفت و محکم کرده بود. تن‌اش شفاف و بلوری شده بود. چند روزی بود تکه‌ی یخ احساس می‌کرد چیزی تن‌اش را قلقلک می‌دهد. یک روز آرام چشم‌هایش را باز کرد و از لابه‌لای شاخه‌های درختی که کنارش بود، نوری دید. کنجکاو شد و به درخت گفت: «کمی شاخه‌هایت را کنار می‌زنی؟» درخت با بی‌حوصلگی شاخه‌هایش را کنار زد. تک...
17 بهمن 1393

آترین جونی ، هنرمند کوچک . . .

یکی از راه هایی که میتونم باهاش خودم رو آروم کنم نقاشی کردنه  امیدوار بودم تو هم علاقه مند باشی و بتونی با رنگ ها ارتباط برقرار کنی، اما دقت که کردم متوجه شدم توی دفتر نقاشی زود خسته میشی و کم نقاشی میکنی از دوران دانشجوییم انواع مقوا و کاغذ داشتم، تصمیم گرفتم برات مقواهای بزرگ بیارم و اول خودم برات نقاشی بکشم و توضیح بدم؛ که خدا رو شکر با این کار تو هم بعد از من شروع کردی به تعریف کردن و خودت برای خودت خط هایی میکشیدی که من قبلا ندیده بودن بتونی بکشی    خیـــــــــــــــــــــــلی خوشحالم؛ خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــلی      اینم نتیجه ی خلاقیت من و هنرنمایی شما عسل خانومی مـــ...
17 بهمن 1393

سه شنبه های رنگین کمونی . . .

بیشتر ساعات روزمون توی خونه میگذره، من که واقعا خسته ام به توام حق میدم که وقتی کسی لباس بیرون  میپوشه با حسرت نگاهش میکنی و میگی : " دردر، ســـــرده "  نازنینم فدای تو بشم که انقدر خوب شرایط و درک میکنی و می پذیری . . . اما مامان خاطره نمیذاره دل پاکت غصه دار شه و حوصله ات سر بره برای هر روزمون یه جور برنامه گذاشتم مثلا" سه شنبه ها ی ما پر از خرت و پرت به نظر به درد نور با کلی کاغذ و چسب و قیچی و ..... است تا باهم به هرچی که دوست داریم فکر کنیم و با داشته هامون هر اونچه میخوایم رو درست کنیم  اولش خیلی برنامه ریزی شده و منظم نبود اما با پیشنهاد یکی از دوستای خوبمون ؛ نازنین جون مامان پریای خوشگل ؛ سه ...
17 بهمن 1393

ماه شانزدهم آترین به روایت تصویر . . .

                                           چند روز پیش خیلی اتفاقی دفترچه ی خاطرات دوران دبیرستانم رو پیدا کردم، خیلی حس قشنگی بود برام . . . کلی خاطرات تلخ و شیرین و کسایی که یه روزی خیلی برام پررنگ بودن توی ذهنم تداعی شد. یادداشت قشنگی از یکی از بهترین دبیر های اون دوره ام سرکار خانم ستارزاده دبیر زبان فارسی سال دوم خوندم که الان تازه مفهوم واقعی جملاتش رو درک میکنم؛ شاید بعد ها به هزار و یک دلیل فرصت نشد این دفترچه رو ببینی ...
9 بهمن 1393

بلندترین شب سال و خوشمزه ترین هندوانه ی دنیا . . .

    ” یلدا ” چه ذوقی دارم که حتی یک دقیقه بیشتر در کنار منی ! یلدایت مبارک . . .                 عزیز تر از جانم :   رویت به سرخی انار، لحظه هایت به شیرینی هندوونه؛ خنده ات مثه پسته و عمرت به بلندی یلدا . . . ...
5 دی 1393

ماه پانزدهم آترین به روایت تصویر . . .

تمام نا تمام من با تو تمام می شود . . . معنی امید توی چشمای معصومت خلاصه میشه . . .    شادی کن دخترکم!! خنده ی تو مایه ی نشاطمه . . .    دونستن حق تو ه بخواه، تلاش کن، حتما جوابی براش پیدا میکنی . . . زندگی یعنی تجربه، تجربه، تجربه . . . هر تجربه ای اولش با ترس همراه و قبل از هر تجربه ای از خودت بپرس :" ارزشش رو داره؟؟!!"    تنها دلیل زنده بودنم، هنوز هم بوی بهشت میدی . . . ...
5 دی 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد